|
بزرگترین راز زندگی چیه ؟ رمز رو پیدا کن و بفهم ... یک کاراکتره ، تو همین بلاگ هست ، به شرطی که مستقیم نری ... .
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: دستت را به من بده ، تا يادمان برود ، اين کوچه اي ، که عمري لگدش کرده ايم ، از اول هم ، بُنش بسته بوده ... دستت را به من بده ، تا يادمان برود ، ياس هايي که بر بالاي ديوار هاي تا عرش رفته شان کاشته اند ، ديگر ، بويش هم سهم ما نمي شود ... دستت را به من بده ، تا يادمان برود ، آن چناري که بچگي مان را پايش چال کرديم ، ستون شده ، به سقف طويله ي کد خدا ... دستت را به من بده ، تا يادمان برود ، وجب ها آنقدر بزرگ شده ، که ديگر ، شب عاشقان شان ، يک وجب ، بيشتر نمي شود ... من سر تمام تيله هايم با تو شرط مي بندم ، دستت را که به من بدهي ، يادمان مي رود ، که دنيا را ، براي قد بلند ها ساخته اند ... .
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: توتون آرزوهايم را ، در کاغذ خاطراتت مي پيچم ، و با آتش حماقت هاي کال ، روشنش مي کنم ... دودش را فرو مي دهم ، و آنقدر نفسم را حبس مي کنم ، که بازدمم ، عاري از ذرّه اي خواهش ِ تکرارت شود ... تا وقتي حماقت هايم را ، نرسيده ، از شاخه مي چينم ، توتون و کاغذ و زبان خيس ، مهياست ... . ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: دیــــــــــــالوگ : . به به ، چه بوی پلویی میاد ، برنجتون چیه عروس گلم ؟ : حــــــــــــــمید ! مگه هزار بار بت نگفتم جوراباتو ننداز زیر مبل ... پ.ن : صاف شد ؟ بر چشم بد ... .
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: دقايق پيري ام را ، در بسته هاي بيست تايي ، از بقالي سر کوچه مي خرم ... آتش مي زنم ، به سينه مي کشم و در چشم خيره ي آسمان ، فوت مي کنم ... عمر دود شده ام ، چشم آسمان را مي زند ؛ ثانيه هايم ، سايه مي گيرند و خورشيد را به حجاب کسوف مي کشند ؛ و من ، غرق در لذت سايه ، هم چنان ، آتش مي زنم ، به سينه مي کشم و....... فوووووت مي کنم ...
به سان آب دهان طفلي چهار ماهه ، کفر از زبانم جاريست ... کش مي آيد و لباسم را به گند مي کشد . تا وقتي مادرم ، لباسهايم را مي شويد ، پيش بند ، نمي بندم ... . ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: دست در دست من داشتي ، دل با دل او ، چشم در چشم ديگري ... من محتاج دلت بودم ، او مست چشمت ، ديگري در هوس دستانت . بيچاره من و او ، بد بخت ، ديگري ... .
::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: دهان که مي گشاييد ، مشتي اراجيف ، ناخوانده ، مهمان مغزم مي شوند ... ديروز ، بالاخانه ام را ، اجاره دادم ؛ لطفا دهانتان را ببنــدید ، مستاجر جديد ، به قدرمن ، مهمان نواز نيست ... . . من . ... او ... ( ما ) . ( من ) . اين بود عشق ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: پ . ن : به نظرم اگه خدا تجسم زمینی پیدا می کرد باید یه چیزی شبیه " مونیکا بلوچی " می شد .
قبل تر ها ، سه شنبه ها ، طعم خرمالو هاي کالي را مي داد ، که از باغ همسايه کش مي رفتيم ... اما حالا که ، عقلمان به گناه بودن دزدي ، قد مي دهد ، و دستمان به خرمالو هاي يکسال مانده ، قد نمي دهد ، هلو ها و زرد آلو ها و گيلاس ها هم ، گس شده اند ... انگارکه کسي ، به تلافي گناهان کودکي مان ، همه ي چهارشنبه ها را ، از همه ی تقویم ها ، خط زده باشد ... . ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::
پستان هايت ، همچون دو سيب رسيده ، بي تاب چيده شدنند ... مترسک لازم نیست ، من ، هميشه ، هلو را ، ترجيح داده ام ... ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: گفتي ، همه ي پل هاي پشت سرتو خراب نکن ... اما نگفتي ، رود خونه هايي که ، سالي به دوازده ماه خشکن ، پل مي خوان چيکار ... * عکس از بلاگ بی صاحاب .
زبان من ، یائسه شد ، گوش تو ، هنوز باکره است ... ::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..::..:: رفیق خواب که نشوی ، برده ی اوهامی ؛ دست هایت زنجیر می شوند به گوش هایت و زمین پاهایت را گاز می گیرد ؛ پرت می شوی به بیغوله هایی که جز تو مسافر نداشته اند ؛ سر در چشمه هایی فرو می بری که از بن زمین ، عطش بیرون می کشند ؛ به درختانی تکیه می دهی با ریشه های برافراشته ، که سایه شان ، آسمان را هاشور می زند ... جایی که ساعت ها چپه می چرخند ، اما ، موهایت ، راست راست ، سفید تر می شوند ... کجای این دنیا دیدنی ست ، که چشم بر هم نمی گذاری ؟ دستی شاید ، دستی باید که پلک هایت را ، دوباره ، به عقد هم در بیاورد ، شاید که از آمیزش عاشقانه شان ، رؤیا هایی زاده شوند ، که درونشان ، نه کسی می آید، و نه کسی می رود ... رؤیاهایی که تا ابد ، تو را ، و من را ، بخواباند ...
|
About![]()
--------------------------------- Archivesاسفند 1388بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
نــــــــــــــــــــــــــــــــــاتنی LinkDump
نیــــــــــــــم کت |